
حتی شب یلداهم یه جایی تموم میشه و جاشو به صبح میده اما این حالِ بدِ دل من تمومی نداره! نوشته شده در چهارشنبه یکم دی ۱۳۹۵ساعت 3:34 توسط baran| ...
ادامه مطلب
امروز بارانی بود مثل دیروز و روز قبلش و روز قبل از اون... باران و من و تو چه سه گانۀ خاطره انگیزی ولی حالا منِ بارانم و بی تو! هوای تو اینجاست و جای تو خالی... خوب می دونی که از خاطر باران پاک نمیشی! مراقب خودت باش خوبِ من مراقب خودت باش نفسم... نوشته شده در پنجشنبه نهم دی ۱۳۹۵ساعت 2:11 توسط baran| ...
ادامه مطلب
کاش می شد باقی مونده زندگیمو سیب کنم و بریزم توی یه سبد و برم توی بخش بیمارای سرطانی به هر مادر که رسیدم، به هر پدر، هر جوونی که به خاطر بیماریش از عشقش دور شده، تعارف کنم که از سبدم سیب زندگی برداره اینجوری هم من به آرامش می رسیدم و هم اونا...! اونا با لبخند سیب گاز می زدن و من چهرۀ تو رو مجسم می کردم و با لبخند چشم می بستم... ...
ادامه مطلب