
کاش می شد باقی مونده زندگیمو سیب کنم و بریزم توی یه سبد و برم توی بخش بیمارای سرطانی
به هر مادر که رسیدم، به هر پدر، هر جوونی که به خاطر بیماریش از عشقش دور شده، تعارف کنم که از سبدم سیب زندگی برداره
اینجوری هم من به آرامش می رسیدم و هم اونا...!
اونا با لبخند سیب گاز می زدن و من چهرۀ تو رو مجسم می کردم و با لبخند چشم می بستم...

برچسب: سیب زندگی,سیب زندگی من,زندگینامه سیب سرخی,زندگی سیب سرخی,زندگی سیب سرخی است,سيب زندگي,سیب کال زندگی,سیب سرخ زندگی,زندگی سیب است,سیب سبز زندگی,
نویسنده: حامد رستمیان